احساسی باشیم یا منطقی؟
به حرف دلت گوش کن یا احساساتت را کنار بگذار و منطقی فکر کن؛ احتمالاً همه ما بارها این دو توصیه را شنیده ایم. همین موضوع باعث می شود این سؤال پیش بیاید که احساسی باشیم یا منطقی؟ آیا برای تصمیم گیری درست باید احساسات را کنار بگذاریم یا منطق به تنهایی کافی نیست؟واقعیت این است که احساس و منطق در تصمیم های ما از هم جدا نیستند.
حتی تصمیم هایی که کاملاً عقلانی به نظر می رسند، از تجربه ها، ارزش ها و هیجان های ما تأثیر می گیرند. در مقابل، احساسات نیز همیشه بدون تحلیل و برداشت ذهنی شکل نمی گیرند؛ بنابراین موضوع اصلی انتخاب یکی از این دو نیست، بلکه پیدا کردن تعادل میان آن هاست.گاهی تجربه های گذشته به شکل حس درونی یا شهود خود را نشان می دهند و روی انتخاب های ما اثر می گذارند؛ موضوعی که در مقاله نقش شهود در تصمیم گیری کامل تر بررسی کرده ایم.
اما همه افراد به یک اندازه به این حس درونی تکیه نمی کنند؛ بعضی هنگام تصمیم گیری بیشتر به احساسات و تأثیر انتخابشان بر خود و دیگران توجه دارند و بعضی دیگر شواهد، تحلیل و پیامدها را در اولویت قرار می دهند. همین تفاوت، نقطه شروع بررسی تفاوت افراد احساسی و منطقی است و کمک می کند بهتر بفهمیم چه زمانی باید به احساس توجه کنیم، چه زمانی منطق را پررنگ تر کنیم و آیا اصلاً می توان گفت احساسی بودن بهتره یا منطقی بودن.

آیا انسان موجودی منطقی است یا احساسی؟
برای سال ها این تصور وجود داشت که انسان ابتدا اطلاعات را بررسی می کند و سپس بر اساس یک فرایند منطقی تصمیم می گیرد؛ اما احساسات سهم بسیار مهمی در انتخاب های روزمره ما دارند. احساسات به ما کمک می کنند بفهمیم چه چیزی برایمان اهمیت دارد، از چه چیزی لذت می بریم، نسبت به چه موقعیتی احساس خطر می کنیم یا چه مسیری با ارزش های شخصی ما سازگارتر است.
تصور کنید بخواهید میان دو شغل انتخاب کنید، اما هیچ علاقه، اشتیاق، ترس یا ترجیحی نسبت به هیچ کدام نداشته باشید. حتی اگر تمام اطلاعات منطقی را در اختیار داشته باشید، انتخاب بسیار دشوار خواهد شد. از طرف دیگر، اگر فقط تحت تأثیر هیجان لحظه ای تصمیم بگیریم، احتمال انتخاب های عجولانه و ناپایدار افزایش پیدا می کند. پس سؤال اصلی نباید این باشد که احساس بهتر است یا منطق؛ بلکه باید بپرسیم در هر موقعیت چه مقدار از هرکدام را وارد تصمیم خود کنیم؟
منظور از فرد احساسی و فرد منطقی چیست؟
در زبان روزمره معمولاً کسی که زود ناراحت می شود، احساساتش را نشان می دهد یا گریه می کند احساسی نامیده می شود و فرد آرام و تحلیل گر را منطقی می دانیم؛ اما تفاوت افراد احساسی و منطقی فقط به میزان ابراز هیجان مربوط نمی شود. فردی که سبک احساسی در او پررنگ تر است، هنگام تصمیم گیری به تجربه درونی، احساس خود، روابط انسانی و تأثیری که تصمیمش بر خودش و دیگران می گذارد توجه بیشتری دارد.
در مقابل، فردی که سبک منطقی در او غالب تر است، معمولاً به اطلاعات، شواهد، پیامدها و امکان تحلیل یک موقعیت توجه بیشتری نشان می دهد. البته این دو سبک، دو جعبه جداگانه نیستند. بیشتر ما در نقطه ای میان این دو قرار داریم و ممکن است در یک موقعیت کاملاً منطقی و در موقعیتی دیگر بسیار احساسی رفتار کنیم.
تفاوت افراد احساسی و منطقی چیست؟
اگر می پرسید چطور بفهمیم منطقی یا احساسی هستیم، بهتر است به الگوی کلی تصمیم ها و واکنش های خود نگاه کنید، نه فقط یک رفتار خاص. جدول زیر تفاوت های رایج این دو سبک را کنار یکدیگر قرار می دهد.
| معیار مقایسه | افراد احساسی | افراد منطقی |
| مبنای اصلی تصمیم | احساس درونی، ارزش ها و تأثیر تصمیم بر دیگران | شواهد، تحلیل و پیامدهای احتمالی |
| واکنش اولیه به مسئله | ابتدا احساس موقعیت را تجربه می کنند | ابتدا سعی می کنند مسئله را تحلیل کنند |
| توجه به روابط | معمولاً تأثیر تصمیم بر روابط برایشان بسیار مهم است | ممکن است نتیجه و کارآمدی تصمیم را در اولویت قرار دهند |
| همدلی | معمولاً سریع تر متوجه احساس دیگران می شوند | ممکن است ابتدا به علت و راه حل مسئله توجه کنند |
| ابراز احساسات | معمولاً راحت تر درباره احساس خود صحبت می کنند | ممکن است در بیان احساسات محتاط تر باشند |
| زمان تصمیم گیری | در بعضی موقعیت ها سریع تر و بر اساس حس درونی تصمیم می گیرند | معمولاً برای جمع آوری اطلاعات زمان بیشتری صرف می کنند |
| برخورد با تعارض | ممکن است نگران ناراحت شدن طرف مقابل باشند | بیشتر به حل مسئله و یافتن راه حل توجه می کنند |
| ریسک احتمالی | تصمیم هیجانی، وابستگی یا نادیده گرفتن نیازهای خود | تحلیل بیش ازحد، فاصله عاطفی یا نادیده گرفتن احساسات |
| نقطه قوت اصلی | همدلی، صمیمیت، ارتباط انسانی و خلاقیت | تحلیل، برنامه ریزی، حل مسئله و سنجش پیامدها |
| در روابط عاطفی | بیشتر به بیان کلامی احساس و توجه عاطفی اهمیت می دهند | ممکن است بیشتر از طریق عمل و مسئولیت پذیری محبت کنند |
| در محیط کار | در ارتباطات، کار تیمی و درک افراد توانمندند | در برنامه ریزی، تحلیل و مدیریت مسائل پیچیده توانمندند |
| هنگام فشار روانی | ممکن است تحت تأثیر فضای هیجانی قرار بگیرند | ممکن است احساسات خود را نادیده بگیرند یا سرکوب کنند |
| چیزی که باید تقویت کنند | فاصله گرفتن از هیجان لحظه ای و بررسی واقعیت ها | شناخت، پذیرش و بیان احساسات |
نکته مهم این است که قرار گرفتن در ستون احساسی یا منطقی به معنای بهتر یا بدتر بودن نیست. هر دو سبک نقاط قوت و محدودیت های خود را دارند.
ویژگی های افرادی که بیشتر احساسی تصمیم می گیرند
- همدلی بالایی دارند: این افراد معمولاً احساسات دیگران را سریع تر تشخیص می دهند و از ناراحتی یا خوشحالی اطرافیان تأثیر می گیرند.برای مثال، اگر همکارشان روز سختی داشته باشد، ممکن است بدون اینکه از آن ها درخواست شود بخشی از کار او را انجام دهند.
- بر اساس حس درونی تصمیم می گیرند: عبارت هایی مثل احساس می کنم این کار درست است یا دلم با این تصمیم نیست در صحبت های این افراد بیشتر شنیده می شود. این حس درونی همیشه بی ارزش نیست؛ تجربه های قبلی ما گاهی به شکل یک احساس یا شهود خود را نشان می دهند. مشکل زمانی ایجاد می شود که حس درونی بدون بررسی واقعیت ها، تنها معیار تصمیم باشد.
- احساسات خود را راحت تر بیان می کنند: گفتن عباراتی مانند دوستت دارم، از این رفتار ناراحت شدم یا دلتنگت بودم، برای این افراد معمولاً راحت تر است.همین ویژگی می تواند به شکل گیری روابط گرم و صمیمانه کمک کند.
- از فضای هیجانی اطراف تأثیر می گیرند: اگر جمع ناراحت باشد، ممکن است آن ها نیز سریع تر تحت تأثیر قرار بگیرند و اگر فضای محیط مثبت باشد، انرژی بیشتری دریافت کنند. گاهی همین حساسیت باعث می شود برای جلوگیری از ناراحت شدن دیگران، نیازهای خود را کنار بگذارند.
- نه گفتن برایشان دشوارتر است: برخی افراد احساسی از ناراحت کردن دیگران می ترسند و حتی زمانی که توان یا تمایل انجام کاری را ندارند، درخواست دیگران را می پذیرند. اینجا شناخت و تمرین مرزگذاری در روابط اهمیت زیادی پیدا می کند؛ زیرا همدلی زمانی سالم است که فرد برای مراقبت از دیگران، دائماً نیازهای خودش را نادیده نگیرد.
نقاط قوت افراد احساسی
احساسی بودن به خودی خود یک نقطه ضعف نیست. این افراد معمولاً همدلی بالاتری دارند، روابط عاطفی عمیق تری ایجاد می کنند، حمایتگرتر هستند و در موقعیت هایی که نیازمند ارتباط انسانی و درک دیگران است عملکرد خوبی دارند. مشکل زمانی شکل می گیرد که احساسات بدون حضور منطق، فرمان تمام تصمیم های زندگی را در دست بگیرند. در چنین شرایطی احتمال تصمیم های شتاب زده، وابستگی عاطفی، نادیده گرفتن مرزهای شخصی و فرسودگی روانی افزایش پیدا می کند.

ویژگی های افرادی که بیشتر منطقی تصمیم می گیرند
- تصمیم هایشان را تحلیل می کنند: این افراد معمولاً پیش از انتخاب، مزایا و معایب گزینه های مختلف را بررسی می کنند. برای مثال هنگام انتخاب شغل ممکن است حقوق، امنیت شغلی، مسیر پیشرفت، فاصله محل کار و آینده آن حرفه را کنار یکدیگر قرار دهند و سپس تصمیم بگیرند.
- کمتر تحت تأثیر هیجان لحظه ای قرار می گیرند: در موقعیت هایی مانند بحران یا اختلاف، ممکن است بتوانند فاصله بیشتری از هیجان لحظه ای بگیرند و مسئله را واقع بینانه تر بررسی کنند.
- معمولاً به دنبال حل مسئله هستند: هنگامی که فردی مشکلی را با آن ها در میان می گذارد، ممکن است خیلی سریع به سراغ راه حل بروند؛ حتی زمانی که طرف مقابل در آن لحظه بیشتر از راه حل، به همدلی و شنیده شدن نیاز دارد.
- ممکن است احساسات خود را نادیده بگیرند: منطقی بودن زمانی تبدیل به مشکل می شود که فرد تصور کند هر احساسی مزاحم تصمیم درست است. برای مثال ممکن است سال ها در محیط کاری باقی بماند که از نظر حقوق و موقعیت مناسب است، اما فشار روانی زیادی برای او ایجاد می کند؛ چون تمام نشانه های درونی خود را با این استدلال که باید منطقی باشم، نادیده گرفته است.
نقاط قوت افراد منطقی
این افراد معمولاً در تحلیل شرایط، برنامه ریزی، مدیریت بحران، سنجیدن پیامدها و حل مسئله عملکرد خوبی دارند. اما اگر منطق بیش ازحد غالب شود، فرد ممکن است از احساسات خودش فاصله بگیرد، در بیان عاطفه دچار مشکل شود یا نیازهای هیجانی خود و اطرافیانش را نادیده بگیرد.
چرا بعضی افراد احساسی تر و بعضی منطقی تر هستند؟
این تفاوت معمولاً حاصل یک عامل واحد نیست. ویژگی های زیستی، تجربه های دوران کودکی، شیوه تربیت، اتفاقات زندگی و فضای فرهنگی می توانند در شکل گیری این سبک ها نقش داشته باشند. برای مثال، فردی که از کودکی یاد گرفته است بیان ناراحتی یا آسیب پذیری نشانه ضعف است، ممکن است در بزرگسالی بیشتر به کنترل احساسات و تحلیل منطقی تکیه کند.
در مقابل، کسی که در محیطی رشد کرده که احساسات و روابط انسانی اهمیت زیادی داشته اند، ممکن است راحت تر به هیجان ها و حس درونی خود توجه کند. تجربه های زندگی نیز می توانند این الگو را تغییر دهند. کسی که چند بار بر اساس هیجان تصمیم گرفته و آسیب دیده است، ممکن است بعدها تلاش کند منطقی تر عمل کند. در مقابل، فردی که به دلیل تحلیل بیش ازحد فرصت های مهمی را از دست داده، ممکن است یاد بگیرد بیشتر به احساس و شهود خود اعتماد کند.

احساسی بودن بهتره یا منطقی بودن؟
اگر بخواهیم پاسخ کوتاهی بدهیم: هیچ کدام به تنهایی بهتر نیستند. احساس به ما می گوید چه چیزی برایمان اهمیت دارد و منطق کمک می کند بررسی کنیم برای رسیدن به آنچه می خواهیم، چه مسیری واقع بینانه تر و کم خطرتر است. فرض کنید قصد ازدواج دارید. احساس می تواند به شما نشان دهد که کنار یک نفر امنیت، علاقه یا صمیمیت را تجربه می کنید؛ اما برای تصمیم نهایی لازم است موضوعاتی مانند ارزش های مشترک، الگوهای رفتاری، مسئولیت پذیری و آینده رابطه نیز منطقی بررسی شوند.
یا هنگام انتخاب شغل، فقط درآمد و موقعیت کافی نیست. علاقه، رضایت و سازگاری شغل با سبک زندگی شما نیز اهمیت دارد. پس سؤال احساسی بودن بهتره یا منطقی بودن، پاسخ مطلق ندارد. تصمیم سالم زمانی شکل می گیرد که بتوانیم اطلاعات هر دو بخش را بشنویم.
چه زمانی باید از احساس و چه زمانی از منطق استفاده کنیم؟
میزان استفاده از احساس و منطق به نوع تصمیم بستگی دارد. در تصمیم هایی که با ارزش های شخصی، علاقه، صمیمیت، رضایت و معنای زندگی ارتباط دارند، احساسات اطلاعات مهمی در اختیار ما قرار می دهند. نمی توان انتخاب شریک عاطفی، مسیر زندگی یا نوع رابطه ای که می خواهیم صرفاً با محاسبه انجام داد.اما هرچه پیامدهای یک تصمیم بلندمدت تر، مالی تر، پرریسک تر یا برگشت ناپذیرتر باشد، تحلیل منطقی اهمیت بیشتری پیدا می کند.
مثلاً هنگام یک مشاجره شدید عاطفی، احساس شما مهم است، اما همان لحظه لزوماً بهترین زمان برای پایان دادن به یک رابطه نیست. احساس می تواند بگوید که من از این اتفاق عمیقاً ناراحت شده ام و منطق می تواند بررسی کند که آیا این یک اتفاق مقطعی بوده یا یک الگوی تکرارشونده است؟ هدف این نیست که یکی را خاموش کنیم؛ هدف این است که هرکدام وظیفه خودش را انجام دهد.
وقتی احساس یا منطق بیش از حد بر زندگی غلبه می کند
غلبه بیش ازحد هرکدام از این دو می تواند مشکل ساز شود. فردی که فقط بر اساس احساس تصمیم می گیرد ممکن است تحت تأثیر عشق، خشم، ترس یا هیجان لحظه ای تصمیم هایی بگیرد که چند ساعت یا چند روز بعد درباره آن ها نظر متفاوتی دارد. از طرف دیگر، فردی که دائماً به دنبال تحلیل همه چیز است ممکن است وارد چرخه فکر کردن بیش ازحد شود؛ تا جایی که تصمیم گیری به تعویق بیفتد یا ارتباط او با خواسته های واقعی خودش ضعیف شود.
بخش مهمی از خودشناسی دقیقاً از همین نقطه شروع می شود که بفهمیم در چه موقعیت هایی بیش از حد تحت تأثیر احساس قرار می گیریم و کجا تلاش می کنیم با پناه بردن به منطق، اصلاً احساس خود را نبینیم. در چنین شرایطی، بررسی الگوهای تکرارشونده رفتاری می تواند کمک کند ریشه بعضی از انتخاب ها و واکنش های خود را دقیق تر بشناسیم.
سعیده امانی، روانشناس در کرج، در جلسات مشاوره و فرایندهای خودشناسی به افراد کمک می کند چنین الگوهایی را در تصمیم گیری، روابط عاطفی و شیوه مواجهه با احساسات خود بهتر شناسایی کنند. در این جلسات فقط به یک تصمیم یا رفتار مشخص پرداخته نمی شود، بلکه تلاش می شود فرد متوجه شود چرا در موقعیت های مختلف به شکل مشابهی واکنش نشان می دهد، چه الگوهایی در انتخاب های او تکرار می شوند و چه زمانی احساس یا منطق بیش از حد بر تصمیم هایش اثر می گذارد.
اگر در کرج زندگی می کنید و احساس می کنید این الگوها در روابط، تصمیم های مهم یا شناخت احساسات خودتان بارها تکرار می شوند، مراجعه به روانشناس در کرج می تواند فرصتی برای بررسی دقیق تر این الگوها و رسیدن به شناخت روشن تری از شیوه تصمیم گیری و واکنش های شخصی شما باشد. برای دریافت اطلاعات بیشتر درباره جلسات مشاوره با سعیده امانی و هماهنگی زمان مراجعه، می توانید با مجموعه تماس بگیرید.

احساس و منطق در روابط عاطفی
روابط عاطفی یکی از مهم ترین موقعیت هایی است که تفاوت افراد احساسی و منطقی را آشکار می کند. افراد احساسی ممکن است عشق خود را بیشتر با کلمات، توجه، تماس، هدیه یا ابراز مستقیم عاطفه نشان دهند و طبیعتاً انتظار داشته باشند شریکشان نیز به همین شکل رفتار کند. در مقابل، فردی با سبک منطقی تر ممکن است محبت خود را بیشتر از طریق عمل نشان دهد؛ مثلاً مسئولیت پذیر باشد، هنگام مشکل کنار همسرش بماند یا برای رفع نیازهای خانواده تلاش کند، اما کمتر درباره احساساتش صحبت کند.
مشکل زمانی آغاز می شود که هرکدام تصور کنند تنها روش خودشان نشانه واقعی عشق است.برای مثال، فردی که مرتب می گوید دوستت دارم، ممکن است از اینکه همسرش این جمله را کمتر بیان می کند نتیجه بگیرد که او علاقه کافی ندارد؛ درحالی که همسرش شاید محبت خود را بیشتر از طریق عمل، مسئولیت پذیری یا حمایت نشان دهد.
بخشی از این سوءتفاهم ها زمانی کمتر می شود که هر دو نفر بتوانند علاوه بر شناخت احساسات خود، هیجان ها و شیوه واکنش طرف مقابل را نیز بهتر درک کنند. این توانایی به مهارت هایی مانند شناخت هیجان، تنظیم احساسات و درک عاطفی دیگران مربوط می شود؛ موضوعی که در مقاله هوش هیجانی چیست و روش های تقویت آن به صورت کامل تر بررسی کرده ایم. در نتیجه، تفاوت افراد احساسی و منطقی زمانی در رابطه مشکل ساز می شود که هرکدام انتظار داشته باشند طرف مقابل دقیقاً به همان شیوه ای احساساتش را نشان دهد که خودشان نشان می دهند.
احساس و منطق در محیط کار
در محیط کار نیز هر دو سبک مزایا و محدودیت های خود را دارند. افراد منطقی معمولاً در برنامه ریزی، مدیریت بحران، تحلیل داده ها و حل مسئله توانایی خوبی دارند. زمانی که شرایط پیچیده است و باید بدون تأثیرپذیری شدید از هیجان تصمیم گرفت، این ویژگی بسیار مفید است. افراد احساسی نیز در کار تیمی، درک فضای گروه، ارتباط با مشتریان، ایجاد انگیزه و مدیریت روابط انسانی می توانند توانایی بالایی داشته باشند. یک مدیر مؤثر معمولاً به هر دو نیاز دارد؛ یعنی هنگام تصمیم گیری بتواند شواهد و نتایج را بررسی کند، اما زمانی که قرار است با اعضای تیم تعامل داشته باشد، تأثیر تصمیمش بر افراد را نیز ببیند.
چگونه بین احساس و منطق تعادل برقرار کنیم؟
نه احساس دشمن منطق است و نه منطق جایگزین احساس. اگر یکی را کاملاً حذف کنیم، بخشی از اطلاعات موردنیاز برای تصمیم گیری را از دست می دهیم. هدف از رشد روان شناختی این نیست که فردی کاملاً منطقی یا کاملاً احساسی شویم؛ بلکه باید انعطاف پذیر باشیم و متناسب با موقعیت از هر دو توانایی استفاده کنیم. خبر خوب این است که این تعادل فقط یک ویژگی ذاتی نیست و می توان آن را با تمرین تقویت کرد.در ادامه به بررسی راهکارهای عملی برای تعادل بین احساس و منطق بیان خواهیم کرد.
راهکارهای عملی برای افراد بیش از حد احساسی
اگر متوجه شده اید تصمیم های شما زیاد تحت تأثیر هیجان لحظه ای قرار می گیرند، چند تمرین می تواند کمک کننده باشد.
- قبل از تصمیم مهم کمی فاصله بگیرید: هیجان های شدید معمولاً ثابت نمی مانند. تصمیمی که در اوج خشم، ترس یا هیجان کاملاً درست به نظر می رسد، چند ساعت بعد ممکن است متفاوت ارزیابی شود. بنابراین برای تصمیم های مهم به خود زمان بدهید. از این رو اگر پس از یک مشاجره می خواهید یک رابطه را تمام کنید، لازم نیست احساستان را نادیده بگیرید؛ اما می توانید تصمیم نهایی را به زمانی موکول کنید که شدت هیجان کمتر شده باشد.
- از خود بپرسید شواهد من چیست؟ میان احساس من و واقعیتی که اتفاق افتاده تفاوت وجود دارد. مثلاً جمله احساس می کنم برای او مهم نیستم، یک احساس و برداشت است، نه الزاماً یک واقعیت قطعی. از خود بپرسید که چه شواهدی برای این برداشت دارم؟ آیا توضیح دیگری هم ممکن است وجود داشته باشد؟ اگر فرد دیگری در این موقعیت بود، چه چیزی به او می گفتم؟
- مرزهای شخصی خود را جدی تر بگیرید: همدلی نباید به معنای کنار گذاشتن دائمی نیازهای خودتان باشد. گاهی لازم است درخواست فرد دیگری را رد کنید، حتی اگر احتمال می دهید از پاسخ شما ناراحت شود.
- تصمیم را روی کاغذ بیاورید: مزایا، معایب و پیامدهای احتمالی انتخاب های مختلف را بنویسید. این کار باعث می شود از فضای صرفاً هیجانی فاصله بگیرید و اطلاعات بیشتری را وارد تصمیم کنید.

راهکارهای عملی برای افراد بیش از حد منطقی
اگر احساس می کنید همه چیز را بیش ازحد تحلیل می کنید یا ارتباط با احساسات خودتان برایتان دشوار است، لازم است سمت دیگر این تعادل را تقویت کنید.
- احساس خود را نام گذاری کنید: گاهی فرد می تواند ساعت ها یک مسئله را تحلیل کند اما در جواب سؤال الان چه احساسی داری، پاسخ مشخصی ندارد. چند دقیقه در روز از خود بپرسید که الان چه احساسی دارم؟ چه اتفاقی باعث ایجاد این احساس شده؟ این احساس را در کدام بخش بدنم تجربه می کنم؟
- احساسات را نشانه ضعف ندانید: بیان احساس به معنای از دست دادن کنترل نیست. گفتن از این رفتار ناراحت شدم، دلم برایت تنگ شده بود یا از کاری که کردی خوشحال شدم می تواند بخشی از یک ارتباط سالم باشد.
- همیشه دنبال تصمیم بی نقص نباشید: گاهی تلاش برای رسیدن به کامل ترین تصمیم باعث می شود هیچ تصمیمی نگیریم. در بسیاری از موقعیت ها تصمیمی که با اطلاعات کافی گرفته شده، بهتر از تصمیم ایده آلی است که آن قدر تحلیل شده که هیچ گاه اجرا نمی شود.
- به حس درونی خود نیز گوش دهید: تجربه های گذشته گاهی در قالب یک حس مبهم خود را نشان می دهند. قرار نیست فوراً از آن پیروی کنید؛ اما بهتر است آن را کاملاً نادیده هم نگیرید. می توانید از خود بپرسید: ین احساس از کجا می آید و آیا شواهدی وجود دارد که آن را تأیید کند؟
تمرین پنج مرحله ای برای تصمیم گیری متعادل
اگر میان عقل و احساس گیر کرده اید، می توانید قبل از یک تصمیم مهم این پنج مرحله را طی کنید.
- مرحله اول: احساس خود را مشخص کنید. از خود بپرسید: من دقیقاً چه احساسی دارم و چه چیزی برایم اهمیت دارد؟
- مرحله دوم: واقعیت را از برداشت جدا کنید. آنچه واقعاً اتفاق افتاده با چیزی که درباره آن فکر یا حدس می زنید یکسان نیست.
- مرحله سوم: پیامدها را بررسی کنید. از خود بپرسید این انتخاب یک هفته، یک ماه و یک سال دیگر چه پیامدی برای من خواهد داشت.
- مرحله چهارم: از زاویه دیگری به مسئله نگاه کنید. اگر لازم است نظر فرد قابل اعتمادی را بپرسید که درگیر هیجان مستقیم این موقعیت نیست.
- مرحله پنجم: میان خواسته و واقعیت نقطه مشترک پیدا کنید. تصمیمی انتخاب کنید که هم با ارزش ها و خواسته های درونی شما هماهنگ باشد و هم با واقعیت های موجود.این همان نقطه ای است که احساس و منطق به جای جنگیدن، در کنار یکدیگر قرار می گیرند.
چطور بفهمیم منطقی یا احساسی هستیم؟
برای پاسخ به سؤال چطور بفهمیم منطقی یا احساسی هستیم، بهتر است فقط به یک تصمیم خاص نگاه نکنید؛ الگوهایی که بارها در موقعیت های مختلف تکرار می شوند، اطلاعات بیشتری درباره شیوه تصمیم گیری شما می دهند. وقتی با یک انتخاب جدی روبه رو می شوید، اولین چیزی که به آن توجه می کنید چیست؛ احساسی که نسبت به موضوع دارید یا واقعیت ها و پیامدهای احتمالی آن؟
وقتی فردی ناراحت است، ابتدا سعی می کنید احساسش را درک کنید یا سریع به دنبال راه حل می گردید؟ هنگام اختلاف بیشتر نگران حفظ رابطه هستید یا پیدا کردن منطقی ترین پاسخ؟ آیا بارها تحت تأثیر هیجان تصمیم گرفته اید و بعد پشیمان شده اید، یا برعکس آن قدر یک موضوع را تحلیل کرده اید که فرصت تصمیم گیری را از دست داده اید؟ پاسخ به چنین سؤال هایی بهتر از هر برچسبی نشان می دهد احساس یا منطق در چه موقعیت هایی نقش پررنگ تری در رفتار شما دارد.
البته شناخت این الگوها فقط برای اینکه بدانید احساسی هستید یا منطقی اهمیت ندارد. گاهی پشت واکنش ها و انتخاب های تکراری ما ترس ها، تجربه های گذشته، باورها یا بخش هایی از شخصیت قرار دارند که هنوز آن ها را به درستی نشناخته ایم. به همین دلیل ممکن است بدانیم یک انتخاب بارها برایمان نتیجه خوبی نداشته است، اما باز هم در موقعیتی مشابه همان مسیر را تکرار کنیم.
اینجاست که خودشناسی عمیق تر اهمیت پیدا می کند. در دوره سفر قهرمانی مسیر فقط به شناخت چند ویژگی شخصیتی محدود نمی شود؛ هدف این است که فرد بتواند الگوهای درونی خود را بهتر ببیند، با بخش هایی از وجودش که کمتر به آن ها توجه کرده روبه رو شود و شناخت روشن تری از خواسته ها، ترس ها و واکنش هایش پیدا کند. نتیجه این شناخت می تواند این باشد که به جای تکرار ناخودآگاه انتخاب های قبلی، در روابط و تصمیم های مهم با آگاهی بیشتری عمل کنید.
اگر احساس می کنید بعضی تصمیم ها، ترس ها یا الگوهای رفتاری بارها در زندگی شما تکرار می شوند و نمی دانید ریشه آن ها کجاست، دوره سفر قهرمانی می تواند نقطه شروعی برای شناخت عمیق تر خودتان باشد. برای آشنایی با سرفصل های دوره و مسیری که در آن طی می کنید، می توانید جزئیات دوره را مشاهده کنید.
اگر الگوهای تکراری زندگی تان را می بینید، وقت شناخت ریشه آن هاست
دوره سفر قهرمانی فقط برای شناخت چند ویژگی شخصیتی نیست؛ در این مسیر یاد می گیرید الگوهای درونی، ترس ها، واکنش ها و انتخاب هایی را که بارها در زندگی تان تکرار شده اند، دقیق تر بشناسید و با آگاهی بیشتری در روابط و تصمیم های مهم عمل کنید.
تعادل میان احساس و منطق؛ نشانه بلوغ روانی
فردی که به تعادل بیشتری رسیده، نه احساساتش را سرکوب می کند و نه اجازه می دهد هر هیجان لحظه ای مسیر زندگی او را تغییر دهد. او می تواند احساس خود را تشخیص دهد، آن را بپذیرد، دلیلش را بررسی کند، واقعیت های بیرونی را ببیند و سپس تصمیم بگیرد.در نتیجه، مسئله این نیست که از امروز کمتر احساسی یا بیشتر منطقی شویم. مسئله این است که بفهمیم کجا معمولاً تعادل را از دست می دهیم.
سوالات متداول درباره احساسی و منطقی بودن
1.آیا فرد منطقی می تواند آدم احساساتی و همدلی باشد؟
بله. منطقی بودن به این معنا نیست که فرد احساس ندارد یا نمی تواند دیگران را درک کند. تفاوت بیشتر در این است که هنگام تصمیم گیری کدام نوع اطلاعات برای فرد وزن بیشتری دارد. فرد می تواند بسیار همدل باشد اما برای تصمیم نهایی همچنان شواهد و پیامدها را بررسی کند.
2.آیا ممکن است در بعضی موقعیت ها منطقی و در بعضی موقعیت ها احساسی باشیم؟
بله. سبک تصمیم گیری ثابت و مطلق نیست. ممکن است فرد در مسائل کاری بسیار تحلیل گر باشد اما در روابط عاطفی تحت تأثیر احساسات تصمیم بگیرد. به همین دلیل بهتر است به جای برچسب زدن به خود، الگوهای رفتاری مان را در موقعیت های مختلف بررسی کنیم.
3.آیا تصمیم گیری سریع همیشه به معنی احساسی بودن است؟
خیر. سرعت تصمیم به تنهایی نشان نمی دهد یک تصمیم احساسی بوده است. تجربه زیاد در یک زمینه می تواند باعث شود فرد بسیار سریع الگوها را تشخیص دهد و تصمیم بگیرد. مسئله مهم این است که تصمیم بر چه اطلاعاتی استوار شده است.
4.چرا گاهی بعد از یک تصمیم کاملاً منطقی باز هم احساس پشیمانی می کنیم؟
زیرا تصمیم خوب فقط با محاسبه سود و زیان شکل نمی گیرد. ممکن است انتخابی از نظر بیرونی منطقی باشد اما با نیازها، ارزش ها یا خواسته های درونی فرد هماهنگ نباشد. همین موضوع نشان می دهد که در تصمیم های مهم باید هم واقعیت های بیرونی و هم تجربه درونی خودمان را در نظر بگیریم.
5.آیا می توان سبک تصمیم گیری خود را تغییر داد؟
بله. هدف این نیست که یک فرد احساسی کاملاً منطقی شود یا برعکس. فرد می تواند بخش ضعیف تر را تقویت کند؛ مثلاً کسی که هیجانی تصمیم می گیرد می تواند تمرین کند قبل از انتخاب، شواهد و پیامدها را بررسی کند و فردی که بیش ازحد تحلیل گر است می تواند شناخت و بیان احساساتش را تقویت کند.
دیدگاهتان را بنویسید